نوروز 1389 مبارک باد

ماچتو این مدت انقدر خسته شدم هم جسمی و هم روحی  که نگو و نپرس... بذار از اولش بگم که ما عید رو بدون تلویزیون ایران ( چون کانالهای ایرانم رفته بودن ولی چهارم عید نصب شد) و بدون سبزه و ماهی عید کردیم ولی هفت سین کامل بود با سمنو و سماق و سکه و سیر و ساعت و سنجد و سیب  .. ماجرا از این قرار بود که تواضع از اونجایی که اینجا هم یه شعبه داره گفته بود که لوازم عید رو میارن و من هم فکر میکردم که سبزه رو هم آماده هست که بخریم ولی نبود و فقط سنجد و سمنو رو گرفتم و ماهی رو هم دیر یادش افتادیم و شوهرم هم خیلی سرش شلوغ بود و بالاخره نشد که بشه!!!

روز یکشنبه تو هتل خلیج یه جشنی برای ایرانیها و عجمیها بود که عید رو جشن بگیرن و من رو هم با دعوت یکی از دوستها با یه دوست دیگه رفتم و از اونجایی که ورود بچه ها به جشن ممنوع بود همسری خونه موند تا از نورا مراقبت کنه و ما رفتیم... خوش گذشت و سفیر ایران به همراه خانواده و اعضای کنسول هم بودند

روز  هفتم عید, از صبح نورا خیلی تب داشت و داغ بود و لب به هیچی نزد و منم که خیلی نگرانش بودم چون به نظر نمی اومد که مریض باشه و ما هم فکر میکردیم که از دندونه چون نورای من خیلی بد دندون هست و به خاطر هر دندونش من یه چند روزی بد خواب و خسته شدم... شبش بابایی رفت سر کار و به من هم سپرد که اگه حال دختر کوچولوی ما  بد شد و تبش بالا رفت حتما زنگ بزنم و نورا هم که تبش بالا رفت و رسید به ٣٨ و نیم و خواستم حمومش کنم که دیدم آب نیست!!! باور کنید اینجا خیلی کم آب قطع میشه ولی از بد شانسی من.... نورا هم که اصلا نمیذاشت که حوله ی سرد بذارم رو سرش و به بابا زنگ زدم و بردیمش دکتر .... ساعت ١٠ شب و تبش به ٣٩ و نیم رسیده بود و دکترش خیلی ریلکس گفت که گلوش خیلی چرک داره و گوش درد هم داره و ما هم متعجب که کی گلوش درد گرفته که ما نفهمیدیم!!!! و براش چرک خشک کن نوشت و یه سری داروی دیگه و پرستا رهم  بجه رو برد تو اتاق دیگه و لختش کرد و بعد با یه حول و آب خیلی سرد.. روش آب میریخت و نورا هم گریه.. ومنم گریه و بابا هم در حال قربون صدقه رفتن تو و خیلی دردناک بود ولی بعد که رسیدیم خونه بهتر بودی و یه خورده غذا که از بیرون گرفتیم خوردی

داروهات رو دادم و خوابیدیم و منم از خستگی مثل نعشه افتادم  که ساعت ٣ با گریه های نورا بیدار شدم و بغلش کردم......... از داغی تو گر گرفتم.... تبت رو اندازه گرفتم ۴٠.۶ دهنم باز مونده بود................... بلافاصله نورا رو بردم تو وان  گذاشتمش و لباساش رو همونجا در آوردم و آب سرد رو باز کردم ( خدا رو شکر آب بود ) و نورا هم گریه گریه و منم مثل اون.... از شدت گریه نورا رو خوب نمیدیم و جیغ و داد و بابای بیچاره که تو اتاق دیگه بود بیدار شد و با دیدن ما تو اون وضعیت و از کم خوابیش سر گیجه گرفت... الهی بمیرم .. یه روز بیشتر از ۴ ساعت نخوابیده بود .... دخترم منو ببخش.. کوتاهی کردم و به آب دماغ هات که سبز بود و نشان از باکتری بود توجه نکرده بودم و فکر میکردم که خوب میشی و بعد که آب بینی ات هم قطع شده بود فکر کردم که خوب شدی .... همه اش تقصیر من بود و در اون لحظات خدا رو صدا میکردم که تبت پایین بیاد و .. با کمک بابا بردیمت و اون وقت تبت شده بود ٣٨ و نیم و شیاف گذاشتم با این که از شیاف قبلی بیشتر از ۵ ساعت نگذشته بود... تا صبح کنارت خواب و بیدار نوبتی بودیم و صبح با این که حالت بهتر بود ولی ترجیح دادم که ببرمت دکتر خودت و ساعت ٢ اولین مریض بعد از ظهر .. در حالی که تبت ٣٧ و نیم بود رفتیم تو و دکتر هم زود دو تا آمپول آنتی بیوتیک داد و گفت که اصلا گوش درد نداری و گفت که در اون شرایط یه حوله ی سرد رو دور سر بچه بگیرین که مغز و مخش حفاظت بشه چون وقتی بچه تب بالا داره مخ بچه در خطره و از حرکت سریع من هم قدردانی کرد..................

آمپول دردناکی بود ولی خیلی بهتر شد و فرداش هم دوباره یه آمپول دیگه روز دهم عید بردیمت دکتر دوباره و ایشون هم گفت که گلوت کاملا خوب شده و اگه از این به بعد باز تب داشتی به خاطر دندونهات هست که چهار تایی قراره بیان سرمون خراب شن و باید ادویل و کالپول رو هر چهار ساعت یه بار بهت بدم و اگه تب هم بالا رفت شیاف بذارم..

روز بعدش باز هم داغ بودی و تن و بدنت داغ بود ولی حرارت ٣۵ یا ٣۶ بود و باز به دکتر زنگ زدم و گفت که اینا به خاطر دندونهاش هست و تب بر ها رو بدم و نگران نباشم

روز بعد حرارت بدنت هم رفت ولی گلم خیلی لاغر شده با این که قبلا ١١ کیلو ٧٠٠ بوده و الان ١١ کیلو و ٣٠٠ و چهار صد گرم کمتر شده ولی ٢ سانت قدش بیشتر شده و الان ٨٠ سانتی متر ولی به نظر بیشتر لاغر شده و رنگ صورتش هم زرد شده بود از مریضی و خدا رو شکر کم کم داره بهتر میشه

عید همگی شما مبارک .. دوستای عزیزم ایشالله که سالی پر از موفقیت و شادکامی داشته باشین.. اگه هم بهتون سر نزدم منو ببخشین .. تو این مدت خیلی خسته شدم هم من و هم شوهرم و امیدوارم که دوباره بتونم مثل قبل به وبلاگهای شما سر بزنم

 

 

/ 11 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

سلام ستاره گلم. ممنون که میای سر بهم می زنی. امیدوارم از خستگی زودتر در بیای و همه چی وفق مراد باشه. نورای خوشگل رو هم ببوس و به همسر مهربونت سلام برسون[ماچ]

پریسا(خانه کودکی)

چه روزای سختی رو گدروندی خداروشکر حالا حال کوچولوت بهتره [ماچ] سال نو هم مبارک

مامان مائده

سال نو مبارک.[ماچ] اوخی چقدر ناراحت شدم.[نگران]امیدوارم الان دیگه نورا جون خوب خوب شده باشه.[بغل][ماچ] خودت و همسری هم خسته نباشین ستاره جون.[قلب]

حلما

سلام سال نو مبارک [گل] امیدورام سال خوب و خوشی در کنار خانواده داشته باشید . وبلاگ خوبی داری به خونه کوچیک ماهم یه سری بزن خوشحال میشیم فعلا...................[خداحافظ]

حلما

سلام سال نو مبارک [گل] امیدورام سال خوب و خوشی در کنار خانواده داشته باشید . وبلاگ خوبی داری به خونه کوچیک ماهم یه سری بزن خوشحال میشیم فعلا...................[خداحافظ]

حلما

سلام سال نو مبارک [گل] امیدورام سال خوب و خوشی در کنار خانواده داشته باشید . وبلاگ خوبی داری به خونه کوچیک ماهم یه سری بزن خوشحال میشیم فعلا...................[خداحافظ]

مامان رویا

سال نو مبارکککککککککککککککککککک بمیرم برای نورا کوچولووووووووووووووووووووووووووووو

لیلا

نمی دونم این مریضی بچه ها کی تمومی داره . کاملا محو تعریفات از مریضی نورا شدم و اشک تو چشمام جمع شد امیدوارم همیشه سالم و شاد باشید [گل]